تبلیغات
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
هی دس تکون میدم هی داد میزنم اون سنگ دل ولی هم کـــــــــوره هم کــــــــــــره! 
قالب وبلاگ

قدر دلم ازاین روزگارنامردگرفته است

هر روز باید تاوان بدهم نمی دانم آیا سزای من تاوان است یانه

من تو را دوست دارم

به اندازه همه عاشقهای عالم

باتومی مانم حتی اگربر من

شب وروز سنگ ببارد


[ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
آسمان آبی است
روزها آفتابی
پرنده هاروتن شاخه درختان لمیده
ابرها ازآسمان رمیده
می آید سوی من سوی تو
افسوسها
می روم
می نشینم
باغمها
اشک می ریزم
غصه می خورم
که بداند آسمان که چقدرمن تنهام

[ سه شنبه 16 اسفند 1390 ] [ 07:57 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
داشتم زندگیمو میکردم / اومدی حالمو،عوض کردی
این همه راه و اومدی که بری / که خرابم کنی و برگردی!
همه چیز خوب بود ،قبل از تو / عشق با من ، غریبگی میکرد
یه نفر داشت با خودش تنهـــا / زیر این سقف زندگی میکرد…
*******
حق با توست /چرا یهو دعوا شد !؟
بیا فقط بخند به منو برقص / بچرخ ،وا کن اخماتو
غم ها مُرد/ بیا بریم هرجا شد
دستا قفلُ و لب ها سرخُ و اشک ها خُشکُ و قلب ها تند و من با تو!
********
عطرِ تو این اتاقو پر کرده / این هوا، اون هوای سابق نیست
اون که با بودنِت مخالف بود / حالا با، رفتنت موافق نیست!
واسه چی اومدی که برگردی / برو اما جواب بده!
سرِ خود اومدی ولی این بار به منم حقِّ انتخاب بده
******
حق با توست /چرا یهو دعوا شد !؟
بیا فقط بخند به منو برقص / بچرخ ،وا کن اخماتو
غم ها مُرد/ بیا بریم هرجا شد
دستا قفلُ و لب ها سرخُ و اشک ها خُشکُ و قلب ها تند و من با تو!
*******
اون که میگفت ،تا ابد اینجاست/ حالا میگه بذار برگردم!
داشتی ،زندگیتو میکردی /داشتم ،زندگیمو میکردم
******
حق با توست /چرا یهو دعوا شد !؟
حق با توست!…

[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 09:58 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم

 

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم

 

کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می‌خواد

 

ماهی چشمه کهنه هوای تازه دریایی می‌خواد

 

دل من دریائیه چشمه زندونه برام

 

چکه چکه‌های آب مرثیه خونه برام

 

تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه

 

تن به موندن نمی‌دم موندم مرگ منه

 

عاشقم مثل مسافر عاشقم

 

عاشق رسیدن به انتها

 

عاشق بوی غریبانه کوچ

 

تو سپیده غریب جاده‌ها

 

من پر از وسوسه‌های رفتنم

 

رفتن و رسیدن و تازه شدن

 

توی یک سپیده‌ی طوسی سرد

 

مسخ یک عشق پر آوازه شدن

 

کمکم کن کمکم کن نذار این گم شده از پا دربیاد

 

کمکم کن کمکم کن خرمن رخوت من شعله می‌خواد

 

کمکم کن کمکم کن من و تو باید به فردا برسیم

 

چشمه کوچیکه برامون ما باید بریم به دریا برسیم

 

دل ما دریائیه چشمه زندونمونمه

 

چکه چکه‌های آب مرثیه خونمونه

 

تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه

 

کمکم کن کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه


[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

داشتم باخودم باخلوت خودم

زندگی میکردم

که دیدم تواز راه رسیدی

با چهره ای خندان

با رویی گشاده

باچشمانی بس زیبا

چه خوشحالم شدم تو آمدی برق نگاهت به من امید داد

به من آینده داد

حالا کسی را دارم که باهاش حرف بزنم

حرف دلم رابگویم

بگویم من بهترین  رادارم


[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

حرفهایت راچه تلخ بروجود من حک می کنی

ای کاش می توانستی ذره ای خود را ازمن آزاد کنی

وبامن باشی

تابدانی چگونه من را زیر گامهایشان می خواهند نابودکنند

ومن می اندیشم که چه کنم

باشم برای همیشه

همه لحظه ها باشم

ای کاش می فهمیدی یک نگاه به تو

حال من راداغون می کنه

افسوس می خورم

ای کاش سالهای قبل بود

 


[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 02:04 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

عمرمن می گذرد

هرروزمن شده بدترازدیروز

نفسم درنمیاد

نمی دانم من راچه شده است

نمی دانم بخندم یابگریم

نمی دانم زنده باشم

یابمیرم

نمی دانم  چه بگویم

ای کاش این روزهابگذرد

من ببینم که هستی تودرکنارمن

تودرکنارمن

ای کاش برسد


[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 09:48 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌راندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 11:38 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

چشمانم رادرنگاه توحلق آویزکردم

اماندیدم که

نگاهت اندوهی داشته باشد

شاید دیدن طناب برگردنم درچشمانت

لبخندی برایت بیاورد

اماای کاش این لبخندهمیشگی باشد

درچشمان من


[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 12:31 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

 ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﻋﺸﻘﻖ ﭼﻪ ﻣﺰﻩ ﺍﻱ ﺩﺍﺭﻩ؟؟؟

ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺑﻮﻳﻲ ﺩﺍﺭﻩ؟؟؟

ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﭼﻪ ﺷﮑﻠﻴﻪ؟؟؟

 ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﻴﮑﻨﻪ ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﻋﺎﺷﻖ؟؟؟

ﻣﺪﻭﻧﻴﻦ ﻗﻠﺐ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻲ ﻣﻴﺰﻧﻪ؟؟؟

 ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﻗﻠﺐ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﻱ ﮐﻲ ﻣﻴﺰﻧﻪ؟؟؟

 ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ؟؟؟

ﻭﻗﺘﻲ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﺪﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻳﻨﺠﺎﻳﻲ ﻭ ﺩﻟﺖ ﻳﻪ ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ…ﺑﺪﻭﻥ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﺍﺯ ﻛﺎﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻱ ﻃﻮﺭﻱ ﻣﻴﺸﻪ ﻛﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﺗﭙﻪ،ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮕﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﻊ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺑﺎ ﻳﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻴﺸﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺜﻞ ﻧﮕﺎﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺴﺖ،ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺪﺍﺭﻥ... ﻣﺤﻮ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﻴﺸﻲ،ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﻭ ﺗﻮﻱ ﻗﻠﺒﺖ ﺣﺒﺲ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ،ﻧﻪ ﺍﺻﻼ ﻣﻲ ﺯﺍﺭﻳﺶ ﺗﻮﻱ ﻳﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ،ﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻗﻔﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﻛﺴﻲ ﺑﻬﺶ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻧﻪ. ﺣﺘﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﻭﻱ ﻳﻪ ﺳﻜﻮ ﻣﻲ ﺷﻴﻨﻲ ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎﻱ ﻣﺘﻤﺎﺩﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﻲ،ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺭ ﻣﻴﺸﻲ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﻳﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮﻱ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻛﺴﻲ ﺩﺍﺭﻱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻴﺪﻱ. ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﻛﺎﺭ ﺩﻝ ﺭﻭ؟ ﺷﺐ ﻣﻲ ﺁﻱ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻲ ﻣﮕﻪ ﻓﻜﺮﺵ ﻣﻲ ﺯﺍﺭﻩ؟!ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺟﺪﺍﻝ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﭼﺸﺎﺕ ﺭﻭ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺯﺍﺭﻱ ﻭﻟﻲ ﻫﻤﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻴﭙﺮﻱ... ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻱ ﻣﻴﺘﺮﺳﻲ... ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻴﺸﻲ ﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻲ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺨﻮﺭﻱ ﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻲ ﻛﺎﺭﻱ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻱ، ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻧﻪ ﻛﻪ ﺗﻮﻱ ﻓﻜﺮ ﻭ ﺫﻫﻨﺖ ﻗﺪﻡ ﻣﻲ ﺯﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻲ ﮔﻲ ﺍﻱ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﺱ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ!ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﭼﻤﻪ؟ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﻲ ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻱ ﻫﺮﭼﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻧﻪ،ﮔﻮﻳﺎ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻃﻮﺭﻱ ﺑﻬﺶ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﻛﻪ ﺍﮔﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﻧﺒﻴﻨﻴﺶ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﺁﺧﺮ ﻣﻴﺮﺳﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﺍﻭﻧﻲ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻮ ﺁﺳﻤﻮﻧﺎ ﺳﻴﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻬﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻭ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﺪﻥ ﮔﺮﭼﻪ ﻋﺸﻖ ﻧﻪ ﺣﺮﻓﻲ ﻣﻲ ﺯﻧﻪ ﻭ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ! ﺁﺧﻪ ﺧﺎﺻﻴﺖ ﻋﺸﻖ ﻫﻤﻴﻨﻪ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻭﻟﺶ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﻮﻥ ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﻫﺎﺗﻪ ﻫﻤﺶ ﺳﺮﺵ ﭘﺎﺋﻴﻨﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﺖ ﻣﻲ ﮔﻲ ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﻴﮕﺎﻡ ﻛﻦ ﺁﺧﻪ ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﭼﺸﺎﻱ ﻗﺸﻨﮕﺖ ﻳﻪ ﺫﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻴﺴﺘﻲ ﺑﺪﺟﻮﺭﻱ ﺑﻬﺶ ﻋﺎﺩﺕ ﻛﺮﺩﻱ!ﻣﮕﻪ ﻧﻪ؟ﻳﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﺒﻴﻨﺘﺖ ﺳﺮﺍﺯ ﭘﺎ ﻧﻤﻲ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﺣﺘﻲ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻲ... ﻓﻘﻂ ﺩﻟﺖ ﺷﻮﺭ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺁﺧﻪ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻧﻮ ﺩﻳﺪﻱ... ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪﻱ ﮐﻪ ﻫﻤﺶ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻴﮑﻨﻪ... ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺑﺮﺍﺵ ﮔﻞ ﺭﺯ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﮕﺮﻓﺘﻲ...ﭼﻮﻥ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺶ ﺩﺭﻭﻏﻪ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻲ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻲ ﺁﺧﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﺘﻨﻔﺮﻩ... ﻭﻗﺘﻲ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﺶ... ﻭﻟﻲ ﺍﻭﻥ... ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ ﻭ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺕ ﺯﻝ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ،ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻛﻨﻲ! ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻭ ﺳﺮﺕ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺭﻭ ﺍﺯﺕ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻥ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻴﻬﺎﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﻣﻲ ﮔﻲ ﻣﻦ…ﻣﻦ…ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﺸﻪ ﻭ ﺧﻴﻠﻲ ﺁﺭﻭﻡ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﻣﻴﺒﻮﺳﻪ ﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﻗﻠﺒﺶ ﻭ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﺮﻛﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﻧﻤﻲ ﺗﭙﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﻮﻥ ﺗﻮ ﺭﮔﺎﺕ ﺟﺎﺭﻱ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻳﻪ ﻫﻮﻳﻲ ﺻﺪﺍﻱ ﺷﻜﺴﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﻣﻲ ﺁﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﻲ ﺷﻜﻨﻪ ﻭ ﺗﻜﻪ ﻫﺎﻱ ﺷﻜﺴﺘﺶ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﻴﺮﻳﺰﻩ ﺩﻟﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﮔﺮﻳﻪ ﮐﻨﻲ ﻭﻟﻲ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﻪ ﺑﻬﺶ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻱ ﮐﻪ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻭﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻤﻴﮑﻨﻲ ﭼﻮﻥ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺍﮔﻪ ﻳﻪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻱ ﺗﻮ ﺑﻴﺎﺩ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺒﺨﺸﻢ... ﺩﻟﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻲ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ ﮐﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﺭﻭ ﺍﺯﻡ ﮔﺮﻓﺘﻲ ﻭﻟﻲ ﺍﺻﻼ ﻫﻴﭻ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺍﺯ ﮔﻠﻮﺕ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺎﺩ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻱ ﭼﻲ ﮔﻔﺘﻢ؟ﺑﺎ ﺳﺮ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻲ ﺁﺭﻩ...! ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯﺵ ﻣﻴﭙﺮﺳﻲ ﭼﺮﺍ؟؟؟ﻣﻴﮕﻪ ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ! ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻱ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺘﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻱ ﺁﺧﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﻭﻧﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻲ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ... ﺍﺯﺕ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ ﻭﻟﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﺍﻧﮕﺸﺘﺖ ﻣﻴﮑﻨﻪ...ﻣﻴﮕﻪ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻗﺸﻨﮕﻪ... ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﻴﺪﻩ ﻭ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﻨﻪ ﻭ... ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻲ ﺁﺧﻪ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯﺷﻮﻥ ﻛﻨﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻲ ﺗﻮ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻱ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ؟ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﻲ ﻣﻮﻧﻲ ﺩﻝ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﺎﺭﻩ ﺩﺭﺩﺵ ﺗﻮﻳﻲ


[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

چه تلخ بودحرفهات دردودلهات

نمی توانستم باورکنم که اینگونه قضاوت کنند

چه تلخ بودشنیدن متنفرم

برای تو برای اون طفل معصوم

آه که چقدرمردان پست می شوند

که به کامل دل برسند خوشحال می شوند

ونمی دانند وقتی رویشان سفیدمی شود

هیچ نگاهی درچشمانشان نگاه نمی کند

الا همان کس که با تنفرگفت بهش که متنفره

آه که نمی دانم چه بنویسم

که تلخی این قصه

عذاب می دهد روح وروان من را


[ یکشنبه 16 بهمن 1390 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
این روزهای تلخ می گذرد
امروزمی رود
فردامی رود
من می مانم
تو
می مانی
مامی مانیم
پس
می نوشیم ومی رقصیم


[ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 01:20 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

چه زیباست نگاه تو درچشمان من

چه زیباست بودن باتو

نگاهت چون نگاه کودکی است به مادر

چون نگاه مادری به کودک

چون نگاه خدا به بنده اش

ماشادمی رقصیم مست می کنیم وپروازمی کنیم


[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 11:38 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

من ازعمق وجودسکوتم رافریادمی زنم

که سکوت من ازهرچه فریاداست سهگین تراست

چه کنم که این زندگی شده

شده غم دوری

غم انتظار

ای کاش برسد روزی که غم پروازکندوبرود.

 


[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

چشمان خودرابرروی دنیامی بندم

خودم را به بادمی سپارم که من رابه آغوش آسمان برساند

که من را ازاین غم وغصه برهاند

آه ای آسمان که به چه زیبائی

چه ساکت ودلنشینی

می آیم به سویت

دستان من رابگیر

نگوکه خاکیم

من که دست می زنم

من که دادمی زنم

تو سنگ دل نباش

توکورنباش

من به ویت می آیم.

 


[ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 8 :: ... 3 4 5 6 7 8

درباره وبلاگ

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


هیچ دستی به آن نمیرسد
نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک