تبلیغات
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
هی دس تکون میدم هی داد میزنم اون سنگ دل ولی هم کـــــــــوره هم کــــــــــــره! 
قالب وبلاگ

شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه...

ولی بد شانسی دستش رو از رو زنگ ور نمیداره...

بدبختی هم که کلید داره هر وقت بخواد رسما میاد تو !


[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
وقتی نیستی
آسمان من تیره وتاره
صدای من تو دنیا گم می شه
اینقدر دلم تنگ میشه
که دلم حسرت دلت رو می خوره
اینجا غریبه شده ام
غریبه خواهم بود
غریبه خواهم مرد با دلی تنها

[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
تو نباشی چشام برات گریونه

دنیا بدون تو برام زندونه

دستات اگه دستامو تنها بزاره

شب و روزم لحظه ای آروم نداره

تو که بارون تو چشامو میبینی

لحظه لحظه ها رو کنارم میشینی

تو که مثل گریه آرومم میکنی

تو نباشی دل منو خون میکنی

جز تو هیچ کسیو درد عاشقیو قصه های منو خنده های منو

گریه های منو لحظه های منو ندیده و نشنیده

وقتی تو نیستی من میشم بین این آدما مثل یه غریبه

تو همهمه ها گم میشم دنبال تو دنبال تو

تو نباشی کی حسمو بدونه تو گوش من آروم از عشق بخونه

درکم کنه وقتی که غمگین و تنهام لمسم کنه دست بکشه توی موهام

صدات همیشه میپیچه توی سرم دوست دارم فقط تو باشی دور و ورم

حس میکنم بوی تو رو روی تنم تو نباشی منم و چشمای ترم

جز تو هیچ کسیو درد عاشقیو قصه های منو خنده های منو

گریه های منو لحظه های منو ندیده و نشنیده

وقتی تو نیستی من میشم بین این آدما مثل یه غریبه

تو همهمه ها گم میشم دنبال تو دنبال تو


[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه سازو تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور
کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

منی که منحنی زانوان زاویه‌دار
جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

زمین رها شده دور ِ مدار ِ بی‌دردی
و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور


[ چهارشنبه 21 تیر 1391 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

کـاش … عشـــق را از پلـک های خود می آموختیم …….
پلـک هایی کہ تا وقتی خون ….در رگ هایشان جاری است …
هردم برهم بوسه می زنند …
پلـک هایی که از سحر تا پاسی از شب …
برای در آغوش کشیدن هم …
لحظہ شماری می کنند …
پلـک هایی که حتی …
حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند …
دوری از یکدیگر را تاب بیاورند …
پلـک هایی کــه….در لحظه ی مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند …
عشق را باید از آن ها آموخت......از پلک هــا.....


[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند…

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند…”


[ جمعه 2 تیر 1391 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
 کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت باتو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه

                                                                     احسان خواجه امیری


[ جمعه 2 تیر 1391 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم
در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم
تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم
هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم


[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر میخوابه با نغمه ی جدایی

ای پونه ها ٬ اقاقیا ٬ شقایقای خسته

کبوترا ٬ قناریا ٬ جغدای دل شکسته

قصه ی کهنه ی شما آخر اونو نخوابوند

ترس از لولو مرده دیگه پشت درای بسته

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

بارونای ریز و درشت و عاشق بهاری

ماه لطیف و نقره ای ٬ عکسای یادگاری

آسمون خم شده از غصه ی دور دریا

شبای یلدا پر از هق هق و بی قراری

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

روز و شبای رد شده چه قدر ازش شنیدید

چه لحظه هایی که اونو تو پیچ کوچه دیدید

وقتی که چشماشو می بست ترانه ته می کشید

چه قدر برای خواب اون بی موقع ته کشیدید

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

آدمکای آرزو ٬ ماهیای خاطره

دیگه صدایی نمی یاد از شیشه ی پنجره

دیگه کسی نیست که بهش هزار و یک شب بگم

رفت اونی که از اولم همش قرار بود بره

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

برف سفید پشت بوم بی چراغ خونه

دو بیتیای بی پناه خیلی عاشقونه

دیدید با چه یقینی دائم زیر لب می گفتم

محاله اون تا آخرش کنار من بمونه

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

پروانه ها بسوزید و دور چراغ بگردید

شما دیگه رو حرفتون باشید و برنگردید

یه کار کنید تو قصه های بچه های فردا

نگن شما با آبروی شمعا بازی کردید

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

تمام شب ها شاهدن ٬ چیزی براش کم نبود

قصه های تکراری تو هیچ جای حرفم نبود

ستاره ها خوب می دونستن که براش می میرم

اندازه ی من کسی عاشقش تو عالم نبود

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

از بس نوشتم  آخرش آروم و بی خبر ٬ رفت

نمی دونم همینجاهاس یا عاقبت سفر رفت

یه چیزی رو خوب می دونم این که تمام شعرام

پای چشای روشنش بی بدرقه ٬ هدر رفت

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

لالاییا مال اوناس که عاشقن ٬ دل دارن

شب و می خوان ٬ با روز و با شلوغی مشکل دارن

کسایی که هرچی که قلبشون بگه گوش میدن

واسه شراب خاطره ٬ کوزه ای از گل دارن

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

دیگه شبای بارونی ٬ چشم من ابری تیره

با عکس اون شاید یه ساعتی خوابم می بره

منتظر هیچ کس نیستم تا یه روزی بیاد

با دستاش آروم بزنه به شیشه ی پنجره

دیگه براش نمی خونم ٬ لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

ته دلم همش می گه اگه بیاد محشره

دلم با عشقش همه ی ناز اونو می خره

من نگران چشمای روشنشم یه عالم

یعنی شبا بی لالایی راحت خوابش می بره ؟

من حرفمو پس می گیرم باز می خونم لالایی

اگه بیاد و نزنه ٬ باز ساز بی وفایی

انقدر میخونم تا واسه همیشه یادش بره

رها شدن ٬ کنار من نبودن و جدایی

لالالالایی شبای ساکت و پرستاره

کاش کسی پیدا بشه ازش برام خبر بیاره

آرزومه یه شب بیاد و با نگاهش بگه

کسی رو جز من توی این دنیای بد نداره


[ دوشنبه 22 خرداد 1391 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
 

 

آره بازم منم همون دیونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟!

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت!

حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه

غم غریبی عزیزم سرد و شکسته ات نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم

رفتیم تا اوج آسمون با ابرا هم سفر شدیم

از وقتی رفتی آسمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم !

حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

من میدونم‌من میدونم همین روزاعشق من ازیادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره عشقت میمیره

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی! با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش غم غریبیه

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه!

میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نورشون بدرقه پاکی لحظه هات کنن

تنها دلیل زندگیم!

با یه غمی دوستت دارم...

[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
ها کن این زن دیوانه را به حال خودش

دلش برای تو، و غصه هاش مال خودش

رها کن این زن دیوانه را که معلوم است

به دست خویش کمر بسته بر زوال خودش

زنی که آمده از سرنوشت سیب و فریب

خودش جواب خودش! نه، خودش سؤال خودش!

زنی که «هیچ مگوی» و زنی که «هیچ مپرس»

زنی مخاطب آوازهای لال خودش

زنی به تردی آیینه ، سنگ تر از سنگ

شبیه بغض هزاران هزار سال خودش

زنی که هیچ به رؤیای آسمان نرسید

زن پرنده که پوسید زیر بال خودش!

[ شنبه 13 خرداد 1391 ] [ 09:14 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
سرزمین واژه های وارونه است

جایی که گنج " جنگ " میشود

درمان " نامرد " میشود

قهقه " هق هق " میشود

اما دزد همان " دزد" است

درد همان " درد " است

و گرگ همان " گرگ".
[ شنبه 13 خرداد 1391 ] [ 09:13 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم
مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالی سفرمونو پر از شقایق میکنه
واسه موجهای سیاه دستا رو قایق میکنه

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

همیشه غایب من زخمامو مرحم میذاره
همیشه غایب من گریه هامو دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه
ایینه ها سیا بشه کور بشه چشم ستاره

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

خشم این پنچره خسته همیشه غایبه
کلید صندوق در بسته همیشه غایبه
نعره اسب سفید قصه مادر بزرگ
بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

[ دوشنبه 8 خرداد 1391 ] [ 09:07 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

۱

 

در برابرِ هر حماسه من ایستاده بودم.

 

و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می‌کشد
از پنجره‌ی کوتاهِ کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد؛

به سپیدارِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمه‌روز از پسِ دریچه‌های حماسه‌اش نگرانِ کوچه بود، اکنون با خود می‌گوید:

 

«ــ اگر سپیدارِ من بشکفد، مرغِ سیا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغِ سیا بگذرد، سپیدارِ من خواهد شکفت ــ

 

و دریانوردی که آخرین تخته‌پاره‌ی کشتی را از دست داده است
در قلبِ خود دیگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبی‌خانه‌یی‌ست
و دریا را قلب‌ها به حلقه کشیده‌اند.

 

و مردی که از خوب سخن می‌گفت، در حصارِ بد به زنجیر بسته شد
چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.
چرا که امید تکیه‌گاهی استوار می‌جُست
و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود.

 

و مردی که آخرین تخته‌پاره‌ی کشتی را از دست داده است، در جُستجوی تخته‌پاره‌ی دیگر تلاش نمی‌کند زیرا که تخته‌پاره، کشتی نیست
زیرا که در ساحل
مردِ دریا
         بیگانه‌یی بیش نیست.

 

       ۲

 

با من به مرگِ سرداری که از پُشت خنجر خورده است گریه کن.

 

او با شمشیرِ خویش می‌گوید:
«ــ برای چه بر خاک ریختی
    خونِ کسانی را که از یارانِ من سیاهکارتر نبودند؟

 

و شمشیر با او می‌گوید:
«ــ برای چه یارانی برگزیدی
    که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟

و سردارِ جنگ‌آور که نامش طلسمِ پیروزی‌هاست، تنها، تنها بر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاکِ خونین می‌زند:

«ــ کجایید، کجایید هم‌سوگندانِ من؟
    شمشیرِ تیزِ من در راهِ شما بود.
    ما به راستی سوگند خورده بودیم...»

 

جوابی نیست؛
آنان اکنون با دروغ پیاله می‌زنند!

 

«ــ کجایید، کجایید؟ 
    بگذارید در چشمانِتان بنگرم...»

 

و شمشیر با او می‌گوید:
«ــ راست نگفتند تا در چشمانِ تو نظر بتوانند کرد...
    به ستاره‌ها نگاه کن:
    هم اکنون شب با همه‌ی ستارگانش از راه در می‌رسد.
    به ستاره‌ها نگاه کن
    چرا که در زمین پاکی نیست...»

 

و شب از راه در می‌رسد
بی‌ستاره‌ترینِ شب‌ها!
چرا که در زمین پاکی نیست.
زمین از خوبی و راستی بی‌بهره است
و آسمانِ زمین
                 بی‌ستاره‌ترینِ آسمان‌هاست!

 

       ۳

 

و مردی که با چاردیوارِ اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می‌کشد از دریچه به کوچه می‌نگرد:
از پنجره‌ی رودررو، زنی ترسان و شتابناک، گُلِ سرخی به کوچه می‌افکند.
عابرِ منتظر، بوسه‌یی به جانبِ زن می‌فرستد
و در خانه، مردی با خود می‌اندیشد:

 

«ــ بانوی من بی‌گمان مرا دوست می‌دارد،
    این حقیقت را من از بوسه‌های عطشناکِ لبانش دریافته‌ام...
    بانوی من شایسته‌گیِ عشقِ مرا دریافته است!»

 

       ۴

 

و مردی که تنها به راه می‌رود با خود می‌گوید:

 

«ــ در کوچه می‌بارد و در خانه گرما نیست!
    حقیقت از شهرِ زندگان گریخته است؛ من با تمامِ حماسه‌هایم به گورستان خواهم رفت
    و تنها
    چرا که
    به راست‌ْراهیِ کدامین همسفر اطمینان می‌توان داشت؟

 

   همسفری چرا بایدم گزید که هر دم
    در تب‌وتابِ وسوسه‌یی به تردید از خود بپرسم:
    ــ هان! آیا به آلودنِ مردگانِ پاک کمر نبسته است؟»

 

و دیگر:
«ــ هوایی که می‌بویم، از نفسِ پُردروغِ همسفرانِ فریبکارِ من گندآلود است!
    و به‌راستی
    آن را که در این راه قدم بر می‌دارد به همسفری چه حاجت است؟»

 


[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 10:11 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
تنهایی ام
را کســی شریک نیست
مطمــــئن
باش دستِ احتــــیاج به سمت ِتــــو که هیـــچ
به سمت ِ خودم هم دراز نخواهم کرد
شایـــد کــه تنهایی هایم
از تنهایی دق کنــــد.....

[ جمعه 5 خرداد 1391 ] [ 01:35 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


هیچ دستی به آن نمیرسد
نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک