تبلیغات
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
هی دس تکون میدم هی داد میزنم اون سنگ دل ولی هم کـــــــــوره هم کــــــــــــره! 
قالب وبلاگ
سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند
یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد…
یک سوال!!!
الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است
و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند
دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟ هر آرزویی که بکنید الآن به حقیقت تبدیل میشه!!
اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.
دومی : دوست دارم پشت سرم بگن من جز بهترین معلمهای زمان خودم بودم و تونستم اثر بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.
سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!
نتیجه اخلاقی: اینکه می گن از فرصت ها استفاده کنید, الکی نمیگن که دهنشون گرم بشه, میگن که به کار ببندیم.

[ سه شنبه 12 دی 1391 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
سخته حرفم ولی باید رفت،دیگه،تمومه، دیگه بریدم ...
دیگه،خستم از این که هرچی،هی اومدمو،نرسیدم...
سخته حرفم ،ولی باید بدونی خستم...
ولی باید بدونی که میرم...
با یه یادگاری رو دستم...
با یه یادگاری رو دستم...
سخته رفتن ،بس که سردم،من حرفه دلای شکستم...
من با هر،خاطره با غم،میرم با اینکه وابستم...
سخته رفتن،تلخ حرفم ،ببین من درارو بستم...
من از غروب جُمعم ،حتی از سکوت صبحم ...
خسته اااااام....

سخته حرفم ،رسیده وقت رفتن...
به یاد اون روزا که اسمت هر یه سطر دفتر، نقش میبست ...
چشم با اشک خیره است به ،فردایی که توی زندگیم یه بخش دیگست....
من نمیدونم، بهت نمیومد ،که خودتو بکشی کنار از کنار من تو بری گلم....
نخواستی بفهمی اینو که من عاشقتم ،فهمیدم حق میدم بهت تو باشه بخند...
به من ؟ واقعا که حق داری بخندی ،که با اون نگاهت منو به رگباری ببندی....
که ،بدتر از صدتا گلوله سُربه داغه ،با تو فک میکردم که طلوع صبحه اخه...
تا وقتی بودی توی زندگیم من غم نداشتم ،واست تا جایی که تونستم من کم نزاشتم...
البته خودم میخواستم اینا منت نیست ،ولی با تو بودن واسه من مـِنبعد ریسکه...
دیگه با خاطرات با تو خوشم، پس چون که حتی فکر بی تو بودن کشنده است...
بزار بگم اخرین سطرمو بخونی ،من میرم تا شاید تو قدرمو بدونی...

سخته رفتن بس که سردم،من حرفه دلای شکستم....
من با هر ،خاطره با غم ،میرم با اینکه وابستم...
سخته رفتن تلخ حرفم، ببین من درارو بستم...
من از غروب جُمعم ،حتی از سکوت صبحم ...
خسته ااااام....

سخته حرفم ،رسیده وقت رفتن،گذشت اون روزا تو حرفا بودی حرف اول...
حس میکردم اَخیرن حرفات با خراشه،اونجا بود که فهمیدم این غصه آخراشه...
وقت رفتنه و وقت دفن قلبمه،و خودت میدونی تمومه الکی جو نده...
حرفهای تلختم که نمکه زخممه،و تنها دل خوشیم به قلمه دستمه...
و باز منمو حصرت اینکه دوباره تنهام،و از خدا حالا میخوام من دوباله پرواز....
میدونی چند بار گفتم که تو مال من باش،بگذریم ،دیگه ز دستم در رفته شماره دردا...
تو که میدونستی من تکیه گاه محکمت،بگو با من چرا د اخه نوکرتم...
من که هر دقیقم وابسته به دقیقه ی تو بود،من که حتی لباس تنم به سلیقه ی تو بود...
منی که دست هیچ کسی رو با وجودم نمیگرفتم،تو باعث شدی که توی قلبم بمیره نفرت...
رسیده وقت رفتن ،هرچند من از دلت خیلی وقت رفتم....
باشه تو بردیو اینا برات افتخارن،تو ختم عالمیو منم عـِنـدِ خامم...
فک نکنی اهل جبران یا انتقامم،خودم باید دقت میکردم تو انتخابم...

سخته رفتن بس که سردم،من حرفه دلای شکستم
من درده تموم دنیام ،که زخمامو خودم بستم
سخته رفتن تلخ حرفم،ببین من درارو بستم
من از غروب جُمعم،حتی از سکوت صبحم
خسته ام...
خسته ام...
خسته ام....

[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
...
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟

[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
گریه ام میگیرد....
وقتی میبینم که همه دنیای من ...
منت دیگری را میکشد...
[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو
جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

اثر پل الوار و ترجمه احمد شاملو

پل الوار مدار صفر درجه دوستت دارم دوست داشتن احمد شاملو


[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 


[ جمعه 14 مهر 1391 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

میان ابرها سیر می کنم


هر كدام را به شكلی می بینم

                                     

       كه دوست دارم


می گردم و دلخواهم را پیدا می كنم

 

میان آدم ها اما


كاری از دست من ساخته نیست


خودشان شكل عوض می كنند


بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد ...

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم

بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت

مــرا بـبـخـش ...

 


[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 02:07 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]


خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

    

      به خواب می ماند.


پرنده در قفس خویش

         

    خواب می بیند.


پرنده در قفس خویش


به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد .


پرنده می داند


که باد بی نفس است


و باغ تصویری است .


پرنده در قفس خویش

            

خواب می بیند
[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 02:06 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!


[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 10:05 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
به عشقی که هنوز زنده است ، حواست نیست حواسم هست

منم اون که نفهمیده ، چرا با گریه هم خونه است

به این خونه که پر قصه است ، حواست نیست حواسم هست

عجیب و گنگه دنیامون ، با این که هم چی ساده است

داری دورتر می شی از من ، حواست نیست ... حواسم هست



دیگه ردی از آغوشم ، رو گل های لباست نیست

به این پژمردگی ها هم ، حواسم هست حواست نیست

چی کار کردی با احساست ، که هم اسمت شناست نیست

هم اون احساس دوست داشتن ، حواسم هست حواست نیست



رسوندمت به احساسم ، حضورت راه آخر بود

من اما بی خبر بودم ، تو دستای تو خنجر بود

تن من زخمی شد از عشق ، یه یادگاری پردرد

به یاد اون که یک روزی ، منو پابند و عاشق کرد

ولی خوشحالم از این عشق ، با اینکه سرد و پیرم کرد

یه احساسی به من داد که ، از هر احساسی سیرم کرد



دیگه ردی از آغوشم ، رو گل های لباست نیست

به این پژمردگی ها هم ، حواسم هست حواست نیست

چی کار کردی با احساست ، که هم اسمت شناست نیست

هم اون احساس دوست داشتن ، حواسم هست حواست نیست



دیگه ردی از آغوشم ، رو گل های لباست نیست

به این پژمردگی ها هم ، حواسم هست حواست نیست

چی کار کردی با احساست ، که هم اسمت شناست نیست

هم اون احساس دوست داشتن ، حواسم هست حواست نیست

[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ ردّی از خدا رو خاک
من سال‌ها عاشق شدم بی او .. یک حسِ بی تفسیر وحشتناک
.
من عاشق رفتار های تو .. این ترس بی‌اندازه از دینم
تو عاشق چیزی که پنهونه .. من عاشق چیزی که می‌بینم
.
بی هیچ اسمی می شه عاشق شد .. جادوی این دلداگی کم نیست
تا سیب‌های کال بی ‌تابند .. حوّای من! تقصیر آدم نیست
.
دور از تو افتادم ولی هر شب .. حس می‌کنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش .. عادت نمی‌کردم به تاریکی
.
بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ .. این عادت هر روزه رو بشکن
.
[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد…

وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن…

شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود...

وقتی با کسی پیمان ماندن میبندی خود را وقف او کن شاید او همین یک فرصت را داشته باشد..


[ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 09:10 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
وقتـــــــــی که نیستی

کنار من همه چیز هست

پاکتــی سیگار

خمره ای شراب

پیاله ای اشک

هوایی طوفانی

یک مشت ابرِ باران زا

چقدر خوب است نبودنَ‌ت

اطرافم پر می شود از

تمام نداشته هایم با تو

غم،

دل تنگی ،

خیال

رویا

شعر وُ...

نیا دیگر

[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 07:53 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

از خواب پاشدم امروز
چشمای بسته‌ت رو دیدم
ماهی سیاه کوچولو
تنگ شکسته ت رو دیدم

دیدم همین که می خونن

تاریخ تشنگی هات رو
دریاچه های خشکیده
خون گریه می کنن با تو

اخبار داغو می‌خونن

هرچند خوب می دونن
داغی که رو ارس مونده
این کوه سخت رو لرزونده

نه شعر آذری گفتم

نه خون آذری دارم
نسبت به مردمت اما
حس برادری دارم

رنجور آذربایجان

معصوم آذربایجان
مغرور آذربایجان
مغموم آذربایجان

رنجور آذربایجان

معصوم آذربایجان
مغرور آذربایجان
مغموم آذربایجان

از خواب پاشدم امروز

چشمای بسته‌ت رو دیدم
ماهی سیاه کوچولو
تنگ شکسته‌ت رو دیدم

دیدم همین که می‌خونن

تاریخ تشنگی‌هات رو
دریاچه‌های خشکیده
خون گریه می‌کنن با تو

اخبار داغ رو می خونن

هرچند خوب می‌دونن
داغی که روی ارس مونده
این کوه سخت رو لرزونده

نه شعر آذری گفتم

نه خون آذری دارم
نسبت به مردمت اما
حس برادری دارم

رنجور آذربایجان

معصوم آذربایجان
مغرور آذربایجان
مغموم آذربایجان

آروم می‌گرفتم با افسانه‌های شیرینت

آه حس گریه می‌کردم، با شهریار غمگینت
دل ابر بود و بارون شد
سرما زد و زمستون شد
آبادی‌ها بیابون شد
هرچی که بود، ویرون شد
هر چی که بود، ویرون شد


[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
اینجـــآ زَمیـــن اَســـتــ

رَســمــِ آدمهــآیَشــ عَجیــبــ اَســتــ

اینجــآ گـُـم کــه بِشـَـوی

بـِـه جــآی اینــکه دُنبــآلتــ بِگـَـردَند

فرآموشـَـتــ می کُننـَـد
عآشـِـق کــه بِشـَـوی

بــه جــآی اینــکه دَرکــَتــ کُنــند مُتَهَمَــتــ می کُننــَد

فَرهَنــگــِ لُغــتــِ اینجــآ چیــزی از

عِشــــــق و اِحســــــآس وغــُــــرور سـَـرَش نِمی شـَـوَد

زیــآد کــه خــوبــ بآشــی زیــآدی می شـَـوی

زیــآد کــه دَمِ دَســتــ بآشــی تِکــــــرآری می شـَـوی

زیــآد کــه بِخَنــدی بَرچَســبـِـ دیوآنـِـگی میخـُـوری

و زیــآد کــه اَشــکــ بِریــزی... عآشــِــــقی..!!

اینجــآ بآیــد

فـَـقـَــــــط ...

بــرآی دیگــرآن نَـفــَــــس بِکِشــی...!!!

[ جمعه 20 مرداد 1391 ] [ 08:39 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


هیچ دستی به آن نمیرسد
نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک