تبلیغات
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
هی دس تکون میدم هی داد میزنم اون سنگ دل ولی هم کـــــــــوره هم کــــــــــــره! 
قالب وبلاگ

پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره

وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره

وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه می وزه

توی خاک گلدونا بذره حسرت می کاره

وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره

وقتی توی آینه خودمو گم می کنم

می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس می کنم که چشام بارونیه

پشت این پنجره ها داره بارون می باره


[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
 

سهم من که نیستی

ســـهم قصــه هــای مـــن بمـــان...

سهـــم فکـــر مــن...

عــاشقــانه هــای مــن...

..سهــم خـــواب دستـــهای مـــن بمـــان

از کنـــار مــن کــه رفتـــه ای...

از خیـــال مـــن نــرو

سهـــم مــن کــه نیســتی

سهـــم مـــن نمیشـــوی...

...سهــم دفتـــرم

سهـــم واژه هــای مـــن...

….سهـــم سطـــر های خستـــه ام بمـــان

 


[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

 

دلم یک آغوش میخواهد !

یک آغوش گرم با آرامش ابدی !

بدون هیچ دغدغه فکری از شکست !

بدون ترس از تنها ماندن !

دلم آرامش میخواهد !

 


[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو
جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

اثر پل الوار و ترجمه احمد شاملو

پل الوار مدار صفر درجه دوستت دارم دوست داشتن احمد شاملو


[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
بر نیمکت اولین قرارمان



جای تو نشسته ام



تا جای خودم خالی باشد...



[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

سفر کردم که از عشقت جدا شم     دلم می خواست دگر عاشق نباشم

ولی عشقت تو قلبم مونده ای وایی   دل دیونم سوزنده ای وایی

هنوزم عاشقم دنیای دردم             مثل پروانه ها دورت می گردم

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه  آ خ عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد نرفت از یاد من عشق سفر عاشقترم کرد

هنوز پیش مرگتم من. بمیرم تا نمیری   خوشم با خاطراتت اینو از من نگیری

دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنیدتو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو دید

نشو با من غریبه مثل نا مهربونها   بلا گردون چشمات زمین و آسمانها

می خوام برگردم اما می ترسم   بگی حرفی نداری. بگی عشقی نمونده

می ترسم بری تنهام بذاری        بری تنهام بذاری

 


[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 04:50 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

من تنها نیستم


اشکهایم را دارم

اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است.

من تنها نیستم

لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی

پس از دیگری عاشقانه می میرند

تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند.

من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود.

چقدر دوست دارم
لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم.

هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است
و چقدر صبور است دل من

چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم .

ولی من باز چشم براهم...

چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من

[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 07:52 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

این تو نیستی که مرا از یاد برده ای

این منم که به یادم اجازه نمیدهم

حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند

صحبت از فراموشی نیست


[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

میخواهم دنیا را بدهم برایم تنگ کنند

به اندازه " آغوش " تو

تا وقتی به آغوشت میرسم

بدانم همه دنیا از آن من است

 

[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 


[ جمعه 14 مهر 1391 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

دوری به قصدآزار نبود

وگرنه اینهمه سال پشت این پنجره منتظرت نمی ماندم

فراموش کردنت کار من نبود ونیست

خاموش نمیکنم هیچ شمعی را

مبادا گم کنی مسیر را

وچه خیال باطلی:

_تواصلا پای پیش بگذاری_

من باخته ام_ میدانم_ تنها باور نمیکنم!

به سرم می زند تمامش کنم

فراموشی گذرگاه خوبی ست

برای زمانی که آرزوی مرگ میکنی...

....

از این درد متروک

از این درد خاموش

که آرام

لابلای استخوان هایم تب کرده میترسم!

خوش خیم نیست غده ایی که می تپدازتو؛در سینه ام

"صدای باد میآید"

یک نفر فریاد میزد :خاموش کن شمع ها را

بوی دود می آید

آتش گرفته دامنم که گیج نیامدن های توست

هی چرخ می خورم

عادت کردم به این علامت های بیخودی...

عطر زنانگی ام را به بادها سپرده بودم

تا تو

شاید تو

پیدا کنی مسیر اینهمه سال انتظارم را

باید به نبودنت...

بودنم...

وزنده نبودنم...

تکیه کنم

دلتنگ توام که زودآمدی اما هر گز نرفتی

هنوز تورا باردارم

ای عجیب ترین حس دنیا

عصای پیری ام را کجا بردی؟!...

بالا می آورم همه چیز را

طعم این روزهابدجور تلخ شده

باران به دریا بودنش اکتفا کرده...

...

چه کسی بغض هایم را شانه خواهد کرد

تنهایم

وتنها تویی که بهم می زنی سرنوشت را

حال و

هوایم را

فرار کردم از حقارت این روزها

رقم زدم همه فصل ها را دوباره

اما

هیچ وقت زودتر اززمستان

نتوانستم به دنیا بیایم

چه حقارت سنگینی

کسی همیشه دیر برسد

وشاهد مرگ خوشبختی اش باشد

اما
باور نکند...


اما باور نکند....................

[ چهارشنبه 12 مهر 1391 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

واژه تنهایی را در قلبم ... نشانه گذاشته ام...

.

شاید روزی كسی بخواهد آن را بردارد .. و یا تلنگری به آن بزند..... اما من.... با تنهایی انس گرفته ام ..

.

تنهایی .. تنها رفیقیست .. كه تا ابدیت با تو خواهد ماند.... نامرد .. نیست.... آدمی زاد نیست....

.

تنهایی .. خود خود خودت هست................ تنهایی زیباست...... زیبااااااااااا...

. خدا تنهاست.............. خدا یكتاست........... خدا بی همتاست..........

.

من تا ابدیت با تو میمانم...... با تو ای دوست مهربانم..... مرا به خاطر بسپار...... منم... من...

.

شاید روزی ....... با وجود تو رها شوم.. به سوی مرگ................... مرگی سرشار از تو.. ای تنهایی...


[ چهارشنبه 12 مهر 1391 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

چون شعله های پر محبت شمع باش

 


[ دوشنبه 10 مهر 1391 ] [ 06:22 ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

بوی بی معرفتی نمی دهد و رنگ فراموشی به خود نمی گیرد

اهلِ خیانت و دروغ نیست و نگاهش معصوم و کودکانه است

طعنه نمی زند و بازخواست و سرزنش نمی کند

مهر بانانه کنارم می نشیند و در سکوتِ دلگیر بی کسی ام،

مرا در آغوش می فشارد و با سرانگشت اشکهای دلتنگی ام را پاک می کند...

عشق و احساسم را حماقت نمی داند و هنگامی که از خاطراتم می گویم،

فقط لبخند می زند!

هر شب تا سحر مرا با خود به تماشای چراغانی قصرِ آسمان می برد و از همان بالا

تو را نشانم می دهد که مثل خودم تنهایی...

تنهایی ام را دوست دارم... زیرا:

"تنهایی را به خوبی می فهمد!"


[ دوشنبه 10 مهر 1391 ] [ 06:17 ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
 

حالا كه حوصلمون از خودمون سر رفته

حال كه قلبای شکسته رو به بدتر رفته

بزارین گریه كنم

 

تا میای بگی كه من با تو صداقت دارم

عمر من فاصله را پیموده است میون قلب حقیقت نیش خنجر رفته

سرزنش كردن من بیهوده است

در شناسایی پاكیزه دلان

سهم من از همه كمتر بوده است

روح من در قفس تن خسته

بغض راه نفسم را بسته 

  

بزارین گریه كنم

اشك بی تاب فرو ریختن است

حالا كه كویر دل سیر سراسیمه میخواهد در پی بی مژه اویختن است

حالا كه سینه من صفای آینه میخواهد

حالا كه موج سراب از حد فراتر رفته

از من از پیر فلك سینه پر كینه میخواد

 

 

 

بزارین گریه كنم


[ جمعه 7 مهر 1391 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


هیچ دستی به آن نمیرسد
نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک