تبلیغات
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
هی دس تکون میدم هی داد میزنم اون سنگ دل ولی هم کـــــــــوره هم کــــــــــــره! 
قالب وبلاگ

تولدت مبارک...!

تولدت مبارک...!

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه‌ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه، رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه‌است واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده‌است

واسه تولد تو باید دنیا رو آورد
ستاره رو سرت ریخت، تو رو تا اسمون برد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق، پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون

[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!


[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 10:05 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

یاد می یاد اون شبا زیر نگاه مهتاب

تو بودی و من بودم عشق و تماشای آب

یه دنیا خوبی اما بدیش تنها همین بود

تو رفتی و من موندم اشک و نگاه مهتاب


[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
 
سلام...

امروز بعد چند وقت اومدم دوباره از تو بنویسم تویی که شدی مثه سنگ

و می دونم هیچ وقت به خوندن حرفای دلم نمیای، مهم نیست منم

خدایی دارم تو هم نباش از همون اولشم نبودی! مثه همه و همه که

الکی ادعای بودن کردن و بعد غیبشون زد چه از خانواده چه دوستا و

چه تویی که هیچ وقت نخواستی باشی و همیشه حضورتو ازم دریغ

کردی منی که محتاج تو بودم، وقتی من این جوری از دوری تو دارم با

عذاب و درد زندگی می کنم تو چطور می تونی با یکی دیگه باشی؟

آره من عاشقم و عاشق برا معشوقه اش دعای خوشبختی میکنه اما

این رسمش نیس من به یاد تو هر لحظه گریه کنم تو با یکی دیگه باشی

و بگی و بخندی و من شادیه تو ارزومه باشه تو خوش باش حتی اگه من

مردم تو بازم بخند اما این یادت باشه با دلم بد کردی من تورو به دنیا

نمیدم و تو منو به هیچی فروختی! باورم نمی شه کاش هیچ وقت اون

روزا و اون حرفاتو باور نمی کردم کاش هیچ موقع عاشقت نمی شدم که

الان حال و روزم این باشه، تورو انقد دوست دارم که نمی تونم یه لحظه

به این فکر کنم که با کسی جز تو باشم اما تو واست همه چی مهمه

جز من کارات و زندگی جدیدت تو خیلی بد شدی. مجیدرضای  من این نبود!!!

کاش یه روز از خواب بیدار بشم و بفهمم هر جی بوده دروغ بوده و من

هنوزم تورو دارم کاش هیچ موقع نمی فهمیدم دوسم نداری و برات هیچی

مهم نیست اما الان دیگه برای همه ی این کاشا دیره و حقیقت اینه من

تورو واسه همیشه از دس دادم از خدا می خوام بهم صبر بده چون من

نمی تونم ادامه بدم، زندگی بی تو برام جهنمه هیچ امیدی نیس مجیدرضا

من بدون عاشقت میمونم با همه ی بدی هایی که با من کردی هنوزم که

هنوزه یه تار موتو با 100 نفر عوض نمی کنم دلم خیلی پره ازت از اخرین

باری که گفتم برا همیشه از زندگیت می رم دیگه واسه همیشه رفتم و تورو

با همه خوشیات تنها می ذارم.


[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

امشب کلبهء احساسم غرق است از کویر

امشب تمام دلم خشک است و
عطش بر لبانم داغ بسته..
ببار و صحرای دلم را
مثل آن روز ها
آبیاری کن..
دیگر برایش شعر نمی گویم
قلمم را شکست
و دلم زخم خورده است..
باران
امشب صدای شکستن دلم را
بر آسمان ندا کن
روی سکوی تنهایی هایم
غربتم را صدا کن
بانوی شهر قشنگ قصه ها
آنچنان من را شکست
که بند بند دلم از هم گسست
این شعر نیست
عاشقانه هم نیست..
این یک قصهء قدیمیست..
شکستن شیشهء دل است..
آسمان را بگو
با صدای هولناکش بغرد
باران ببار
شاید مرهمی باشد بر زخم دلم
کوچه های شهر من
پر شده اند امشب
از آه دلی
به گمان که هوا
امشب از هر شب„ سال
سرد تراست..
مثل رهگذران بی هدف
قدم میزنم
تا هضم شود..
بغضی که در گلویم رسوب کرده است...!
بغضم را امشب تنها
آسمان دید و عابری که بی خیال
از کنار واژه های خیس من گذشت..


[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

انگاری من زیادی ام ، دیگه واسه تو عادی ام
                                                        دیگه منو دوست نداری ، بگو واسه تو من چیم؟
چرا فرق نداره؟بود و نبود من برات …
                                                           دیگه تمومه عشقمون ، حرفی نمونده تو چشات
میخوام برم از پیش تو ، بازم نمیخوای بمونم
                                                                دوسم نداری بخدا ، دوسم نداری می دونم
چرا برات فرق نداره بهم نمیگی که نرو !
                                                       اونی که تنهات می ذاره هنوز دوست داره تو رو …
انگاری از گذشتمون ، از اون دل شکستمون
                                                            چیزی یادت نمونده و دلت می خواد بگی برو
دیگه بازی بسه میرم بدونی عاشقم
                                                          دیگه تو راحتی گلم ، تمومه من دارم میرم …

 

[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

دیر گاهیست كه تنها شده ام

 قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

 بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

 كه اسیر شب یلدا شده ام

 من كه بی تاب شقایق بودم

 همدم سردی یخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنید

 تا نبینم كه چه تنها شده ام....


[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...

 تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...

 تنهایی را دوست دام زیرا تجربه كردم ...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست....

تنهایی را دوست دارم زیرا....

در كلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار كشیدنم را پنهان خواهم كرد


[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

گاهی خیال می کنم زمن بریده ای

بهتر از من در دلت برگزیده ای

از من عبور می کنی و دم نمی زنی

تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای


ولی دیده ای...


http://s2.picofile.com/file/7163127953/Copy_of_3200_1_.jpg



دفتر خاطرات من پر شده از غم وحسرت


چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم وغربت


تا به کی گوشه نشستن عکس فردا رو کشیدن


تا به کی رفتن و رفتن...


اما هیچ جا نرسیدن


یا که موندن پشت دیوار ویه توجیه


اینه بن بست

بسه رفتن...

http://s2.picofile.com/file/7178675050/Copy_of_315jwk4.jpg

مثل اون پرنده ایم که تو قفس فکر فراره


ولی وقتی میره بیرون، نمی دونه کی رو داره


[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 12:24 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
در میان باور همه که کوچه های عشق خالی از تک درخت های عاشق است، من درختی یافته ام که هر روز بر روی پیکره اش مشق عشق با نوک مهر می زنم، در میان باور همه که می گویند اگر از عشق بگویی سکوتی مبهم تو را قورت خواهد داد، ولی من با فریاد عشق در میان این کوچه باغ پر هیاهو فریاد زدم، فریاد زدم که دوستت دارم ای ستاره همیشه مهتابی من، چرا که در این کوچه ها تنها پروانه ها قدم می گذارند که رقص شاپرکها را به وادی عشق تنها به عشق هایی مثل تو تقدیم کنند. و به راستی که عجب رنگارنگ شدن از طبیعت عشق قشنگ است...

[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

اومدی صد تا بهار دادی به من ، همه گلهاشو می یارم واسه تو

اومدی بردی منو به خواب عشق ، همه رویاشو می یارم واسه تو

اومدی تا دل من تو رو بخواد ، من تمناشو می یارم واسه تو

اومدی ماهو آوردی واسه من ، همه گلهاشو می یارم واسه تو


[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

به تصویر قشنگ تو نگاه میکنم و به تو می‌اندیشم.
به محاسبه‌ی زمانِ درازکش روی یک تخت فلزی شاید و به محاسبه‌ی تو که در محاسبه جا نمی‌شوی!
جایی آرام، نشسته به صحبت، یا به فکر فرو رفته .به تصویرِی اکنونِ تو که می اندیشم شادمانم.

برای تو می نویسم.و از اینکه در این هیاهوی بی وقتی به یاد تو می‌نویسم شادمانم.
صفحات تقویم را که ورق می زنم روز تولدت را می‌بینم که پشت مبارکی چند روز بی‌نظیر پایان و آرام گرفته. آرام مثل روز تولد تو... مثل تولد تو... آرام مثل تو .از اینکه همهی تاریخها را به روز تولد تو محاسبه می کنم شادمانم
.
ثانیه ها که تند و تند می گذرند یادآورم می‌شوند که در گذشته‌ای نه چنداندور تو از جایی که بودی پایت را گذاشتی به جایی که قرار بود باشیم و من هنوز در جایی بودم که هیچ بخاطرش ندارم و این همه را او می‌دانست، می‌چیدو به تماشا نشسته بود و من و تو، ما، نمی‌دانستیم .امروز من از این همه... من از تولدت شادمانم
.
فکر می کنم نکند او قصه ی آدم و حوا را نوشت تا امروزمان را بیافریند،

نکند تمام این بازی ها، این دنیا چیده شده بود که روزی ترا پیدا کنم و مرا پیدا کنی و همه چیز را بخاطر بیاوریم و بسپاریم.
چقدر شادمانم...


[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 05:34 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
به عشقی که هنوز زنده است ، حواست نیست حواسم هست

منم اون که نفهمیده ، چرا با گریه هم خونه است

به این خونه که پر قصه است ، حواست نیست حواسم هست

عجیب و گنگه دنیامون ، با این که هم چی ساده است

داری دورتر می شی از من ، حواست نیست ... حواسم هست



دیگه ردی از آغوشم ، رو گل های لباست نیست

به این پژمردگی ها هم ، حواسم هست حواست نیست

چی کار کردی با احساست ، که هم اسمت شناست نیست

هم اون احساس دوست داشتن ، حواسم هست حواست نیست



رسوندمت به احساسم ، حضورت راه آخر بود

من اما بی خبر بودم ، تو دستای تو خنجر بود

تن من زخمی شد از عشق ، یه یادگاری پردرد

به یاد اون که یک روزی ، منو پابند و عاشق کرد

ولی خوشحالم از این عشق ، با اینکه سرد و پیرم کرد

یه احساسی به من داد که ، از هر احساسی سیرم کرد



دیگه ردی از آغوشم ، رو گل های لباست نیست

به این پژمردگی ها هم ، حواسم هست حواست نیست

چی کار کردی با احساست ، که هم اسمت شناست نیست

هم اون احساس دوست داشتن ، حواسم هست حواست نیست



دیگه ردی از آغوشم ، رو گل های لباست نیست

به این پژمردگی ها هم ، حواسم هست حواست نیست

چی کار کردی با احساست ، که هم اسمت شناست نیست

هم اون احساس دوست داشتن ، حواسم هست حواست نیست

[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ ردّی از خدا رو خاک
من سال‌ها عاشق شدم بی او .. یک حسِ بی تفسیر وحشتناک
.
من عاشق رفتار های تو .. این ترس بی‌اندازه از دینم
تو عاشق چیزی که پنهونه .. من عاشق چیزی که می‌بینم
.
بی هیچ اسمی می شه عاشق شد .. جادوی این دلداگی کم نیست
تا سیب‌های کال بی ‌تابند .. حوّای من! تقصیر آدم نیست
.
دور از تو افتادم ولی هر شب .. حس می‌کنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش .. عادت نمی‌کردم به تاریکی
.
بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ .. این عادت هر روزه رو بشکن
.
[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


هیچ دستی به آن نمیرسد
نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک