تبلیغات
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
هی دس تکون میدم هی داد میزنم اون سنگ دل ولی هم کـــــــــوره هم کــــــــــــره! 
قالب وبلاگ
وقتی نیستی
آسمان من تیره وتاره
صدای من تو دنیا گم می شه
اینقدر دلم تنگ میشه
که دلم حسرت دلت رو می خوره
اینجا غریبه شده ام
غریبه خواهم بود
غریبه خواهم مرد با دلی تنها

[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

انگـــار دیگه تموم شده هرچی کـــــه بوده بین ما

دفتر عشقو پـــــاره کن ای آشنای بی صـــــــــــدا

دیگه نگو دوســـم داری حتی شده با یک نگـــــــاه

بایـــد فراموشت کنـــــــم تموم شــــده خاطــــره ها

لعنت به من اگــه یه بـار به چشم تو نگـــــــاه کنم

ترانه هـــــاتو بخــــــونم یـــا اسمتو صـــــــدا کنـم

فریـــــاد عشقو دور بریز ستـــــــاره ها رو خط بزن

به آخـــــر خــــط رسیدم فرصت موندن نـــــــــــدارم


[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

مرا به جرم سادگی طناب دار کرده اند

حریم را شکسته اند مرا خراب کرده اند

دروغ و تهمت و ریا به انتها رسانده اند

در این جهان پرخطا مرا گناه کرده اند

چه اشتباه و ناروا مرا نشانه می کنند

چو لاشخور نشسته اند مرا طعام کرده اند

گناه من مگر چه بود؟چه اشتباه کرده ام؟

که در جواب جرمشان مرا خطاب کرده اند

خدای حق مگر کجاست که خلق را نظر کند

چرا برای زندگی مرا شکار کرده اند

به بارگاه کبریا قسم نبخشم این گنه

که در قضا و هم قدر بسی شتاب کرده اند

شود عیان حقیقتی و رو سیه شودکسی

همان که در کتاب حق ستم حساب کرده اند...


[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

» و تلخ است دوستی ها و محبت هایی که تاریخ انقضــــا دارند!...

آنگاه ست که تو میهمانی و احساس به تاراج رفته ات...

 


[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 07:34 ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواین التماسرو


[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 07:30 ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
تو نباشی چشام برات گریونه

دنیا بدون تو برام زندونه

دستات اگه دستامو تنها بزاره

شب و روزم لحظه ای آروم نداره

تو که بارون تو چشامو میبینی

لحظه لحظه ها رو کنارم میشینی

تو که مثل گریه آرومم میکنی

تو نباشی دل منو خون میکنی

جز تو هیچ کسیو درد عاشقیو قصه های منو خنده های منو

گریه های منو لحظه های منو ندیده و نشنیده

وقتی تو نیستی من میشم بین این آدما مثل یه غریبه

تو همهمه ها گم میشم دنبال تو دنبال تو

تو نباشی کی حسمو بدونه تو گوش من آروم از عشق بخونه

درکم کنه وقتی که غمگین و تنهام لمسم کنه دست بکشه توی موهام

صدات همیشه میپیچه توی سرم دوست دارم فقط تو باشی دور و ورم

حس میکنم بوی تو رو روی تنم تو نباشی منم و چشمای ترم

جز تو هیچ کسیو درد عاشقیو قصه های منو خنده های منو

گریه های منو لحظه های منو ندیده و نشنیده

وقتی تو نیستی من میشم بین این آدما مثل یه غریبه

تو همهمه ها گم میشم دنبال تو دنبال تو


[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

باز دراین مخروبه ی زمین

نوشته ام روی خاک روی تقدیر رو به باد پشت تصویر ثانیه ها هرجا که خاطره ای از تو بود

نوشته ام بی تو مرداب شد دریای عشق که در کویر عمرم راه گم کرد و رفت

از آسمان بپرس چند بار گریست وقتی قدم هایت روی زخم های کهنه ی قلب تازیانه می کشید و می گریخت

اشکها را شمردم خنده ها را کشیدم به نام تن پوش غم رسوایی این لحظه های دلداگی هنوز تلخ است بنام زندگی


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
بیا با هم بشنیم كنج یه شب
بشینیم چند تا ستاره بشمریم
نشون شهر همیشه روشنو
به دلی كه غم نداره بسپریم
اگه میخواییم واسه ی هم بمونیم
بیا تو عطر گلها لونه كنیم
بیا رو لبای غمگین وفا
صدای گریه رو وارونه كنیم


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
تو آسمون پر غبار ستاره رو نمیشه دید

اما شبا توی کویر میشه ستاره هارو چید

گل میکنن ستاره ها شبا رو فرش آسمون

بیا با هم سر بزنیم به کوچه باغ کهکشون

قصه اینه توی مشرق ساده است ستاره بینی

ما مسافر کویریم کی میاد ستاره چینی

گل پایین ستاره بالا، اینجا فرشه اونجا عرشه

اینجا زیبایی میرقصه ، اونجا خوبی میدرخشه

قدیما بعضی میگفتن تو ستاره ات نمیمیره

بیخاله هر چی ظلمت، شب ما شب کویره

یه وقتایی ستاره ها از راز آسمون میگن

تو جاده های زندگی راه بهت نشون میدن

خدا کنه چلچله ها از راه بیان هزار هزار

بهشت بشه بهشت بشه، بهشت بشه باغ و بهار

[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

او رفت و من در حسرت نگاهی پر راز ماندم

ماندم تا بیاید و پاسخ دهد چرا

چرا تنهایم گذاشت
در حسرت پرسیدن این سوال هم مانده ام


دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیدِ

یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی می ده

این مهمه که می دونم واسه من چقدر عزیزی

من که جام عشق و دادم چه بنوشی چه بریزی


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

این صدا چه مهربونه صدای پای یه مهمون

           این شبا چه بی غبارن   عطر مولا را می یارن

                                                      سفره دلت را وا کن که چشمام می خوان بیارن

امده غما پریدن

                                                                                                  توی اشکای شبونه چه خوبه خدا را دیدن

ستاره ای ستاره آسمونت چه بی قراره بگو قلب مهربونت چی برات آورده

 


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

مثل محکوم اگه دارم بزنی

اگه آتش به جانم بزنی ،

مثل هر روز اگه گولم بزنی

غل و زنجیر به پاهام بزنی

بیا با یک زبون حرف بزنیم

بگم تنهام بخدا

 تو چشمات عالم رحمانی ست بخدا                 


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 05:04 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
کاش سراب خیالم با آب به پایان می رسید
کاش طناب نجاتم رنگ خون نداشت
کاش سهم من ازاین راه کوتاه خاطره بود
به رنگ آبی آسمان
کاش نگاهم راپرنمی کردم ازگل رز
تمام راه رابه محبت اون باغبونی رفتم
که یک روز گل محبت رانشانم داد
می نویسم:
به یاد روزهای انتظار
به یاد لحظه های فراق
به یاد چشمهای اشکبار
به یاد سینه های داغدار
می نویسم:
به یاد خلوت های غمبار
به یاد غروب های دلگیر
وطلوع حسرت بار
به یاد الهه ی پاک نجابت!
از تمام قصه های خود پر کشیده ام
وقتی که فرصت ماندن گذشته است
وقتی که از سکوت دلتنگ لحظه ها
تابوت مرگ به خانه ی من باز گشته است
باید برای همیشه بمانم در این غروب؟
باید که غصه وغم را صدا کنم ؟
باید که غرق در لحظه ی دلتنگیم شوم؟
نه هرگز چنین نخواهم کرد
من خواهم ماند زیرا.....
دربن بست هم راه آسمان بازاست
[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه سازو تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور
کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

منی که منحنی زانوان زاویه‌دار
جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

زمین رها شده دور ِ مدار ِ بی‌دردی
و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور


[ چهارشنبه 21 تیر 1391 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

کـاش … عشـــق را از پلـک های خود می آموختیم …….
پلـک هایی کہ تا وقتی خون ….در رگ هایشان جاری است …
هردم برهم بوسه می زنند …
پلـک هایی که از سحر تا پاسی از شب …
برای در آغوش کشیدن هم …
لحظہ شماری می کنند …
پلـک هایی که حتی …
حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند …
دوری از یکدیگر را تاب بیاورند …
پلـک هایی کــه….در لحظه ی مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند …
عشق را باید از آن ها آموخت......از پلک هــا.....


[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


هیچ دستی به آن نمیرسد
نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک