تبلیغات
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
ஜღ☆ஜآژانــــــــس عشـــــــــــــقஜღ☆ஜ
هی دس تکون میدم هی داد میزنم اون سنگ دل ولی هم کـــــــــوره هم کــــــــــــره! 
قالب وبلاگ

دلم تنهاس دلگیرم،
همش حس میکنم دارم بدون عشق میمیرم!
دلم تنهاس مجبورم،
فراموشت کنم حالا که از چشمای تو دورم!

تو میدونی ، تو خیلی وقته میدونی..
نمیفهمی، چه بی اندازه بی رحمی!
تو میدونی ، تو خیلی وقته میدونی..
نمیفهمی، چه بی اندازه بی رحمی!

تو میدونی، نفس گیره،
هوای بی تو بودن سخت دلگیره
تو میدونی، چقدر شومه،
هوای خونه ی مردی که از روی تو محرومه!

تو میدونی ، تو خیلی وقته میدونی..
نمیفهمی، چه بی اندازه بی رحمی!
تو میدونی ، تو خیلی وقته میدونی..
نمیفهمی، چه بی اندازه بی رحمی!

محسن چاووشی


[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
...
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟

[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

چندین شعر زیبا درباره خیانت

من به یادت بودم
اما تو بی احساس
به منو احساسم
تو خیانت کردی باز
یادم از یادت رفت
بی صدا قلبم مرد
من شدم تنها تر
خاطراتت رو غم برد
بی هوس عاشق بود
این دل بیچارم
از هوس تو رفتی
من هنوز بیمارم
بی خداحافظ بود
رفتنت از پیشم
دور میشیو من
بی صداتر میشم
به تو مدیونم من
عشقو یادم دادی
عاشقت بودم من
تو به بادم دادی .


[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

خیانت کرده ام .... آری
و بر عشق تو می خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روی خویش می بندم
خیانت کرده ام .... آری
نمی دانی و می گویم
بدان راهی دگر بی تو
برای عشق می جویم
وفایم را ندیدی که
خیانت را ببین حالا
دل تنگم ندیدی که
دل سنگم ببین اما
ندیدی غرق احساسم
ندیدی گریه هایم را
خیانت کرده ام تا تو
ببینی خنده هایم را
خیانت کرده ام .... آری
چه خشنودم که می دانی
مکن اندیشه باطل
که قلبم را بسوزانی

امانت داده بودم دل
به دستانت نفهمیدی؟
چه آوردی به روز دل


[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
گریه ام میگیرد....
وقتی میبینم که همه دنیای من ...
منت دیگری را میکشد...
[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]

پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره

وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره

وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه می وزه

توی خاک گلدونا بذره حسرت می کاره

وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره

وقتی توی آینه خودمو گم می کنم

می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس می کنم که چشام بارونیه

پشت این پنجره ها داره بارون می باره


[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]
 

سهم من که نیستی

ســـهم قصــه هــای مـــن بمـــان...

سهـــم فکـــر مــن...

عــاشقــانه هــای مــن...

..سهــم خـــواب دستـــهای مـــن بمـــان

از کنـــار مــن کــه رفتـــه ای...

از خیـــال مـــن نــرو

سهـــم مــن کــه نیســتی

سهـــم مـــن نمیشـــوی...

...سهــم دفتـــرم

سهـــم واژه هــای مـــن...

….سهـــم سطـــر های خستـــه ام بمـــان

 


[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

 

دلم یک آغوش میخواهد !

یک آغوش گرم با آرامش ابدی !

بدون هیچ دغدغه فکری از شکست !

بدون ترس از تنها ماندن !

دلم آرامش میخواهد !

 


[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو
جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

اثر پل الوار و ترجمه احمد شاملو

پل الوار مدار صفر درجه دوستت دارم دوست داشتن احمد شاملو


[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
بر نیمکت اولین قرارمان



جای تو نشسته ام



تا جای خودم خالی باشد...



[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

سفر کردم که از عشقت جدا شم     دلم می خواست دگر عاشق نباشم

ولی عشقت تو قلبم مونده ای وایی   دل دیونم سوزنده ای وایی

هنوزم عاشقم دنیای دردم             مثل پروانه ها دورت می گردم

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه  آ خ عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد نرفت از یاد من عشق سفر عاشقترم کرد

هنوز پیش مرگتم من. بمیرم تا نمیری   خوشم با خاطراتت اینو از من نگیری

دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنیدتو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو دید

نشو با من غریبه مثل نا مهربونها   بلا گردون چشمات زمین و آسمانها

می خوام برگردم اما می ترسم   بگی حرفی نداری. بگی عشقی نمونده

می ترسم بری تنهام بذاری        بری تنهام بذاری

 


[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 04:50 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

من تنها نیستم


اشکهایم را دارم

اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است.

من تنها نیستم

لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی

پس از دیگری عاشقانه می میرند

تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند.

من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود.

چقدر دوست دارم
لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم.

هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است
و چقدر صبور است دل من

چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم .

ولی من باز چشم براهم...

چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من

[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 07:52 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

این تو نیستی که مرا از یاد برده ای

این منم که به یادم اجازه نمیدهم

حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند

صحبت از فراموشی نیست


[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

میخواهم دنیا را بدهم برایم تنگ کنند

به اندازه " آغوش " تو

تا وقتی به آغوشت میرسم

بدانم همه دنیا از آن من است

 

[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات ]

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 


[ جمعه 14 مهر 1391 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ باد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 18 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


هیچ دستی به آن نمیرسد
نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک